|
کاوه سلطانی
|
بعضی برگها
بیهوا روی هم سوار میشوند
بعضی برگها
ساقههای رعنایی دارند
بعضی زندگیها
مثل برگهای خزان پخش میشوند
بعضی زندگیها
روی شاخه با باد تاب میخورند
بعضی آدمها
داد میکشند
و برگها را پریشان میکنند
بعضی زنها توی دامن جمعشان میکنند
تصمیم گرفته ام شعرهای کوتاه سه سال اخیرم را که سی و پنج شعر می باشد با عنوان ((تک درختی کافیست)) برای استفاده ی علاقه مندان در یک فایل پی دی اف در وبلاگم قرار دهم.
امیدوارم این شعرهای کوتاه که زمان زیادی صرفشان کرده و به مرور و مدام دستکاری اشان نموده ام مورد توجه و استفاده ی شما قرار گیرد. امیدوارم به زودی بتوانم این را در مجوعه ای کوچک با قطع جیبی چاپ کنم. فعلا منتظر نظرات شما هستم.
برای دانلود اینجا را کلیک کنید تک درختی کافیست
داوران اين دوره ي جايزه ي والس ادبي عبارتند بودند از: کریستف بالایی، شهلا زرلکی، مدیا کاشیگر، شهریار وقفیپور و نیکی کریمی
فايل word اين رمان صد و شصت صفحه اي را در وبلاگم قرار مي دهم تا در صورتيكه علاقه مند بوديد نگاهي به آن بيندازيد.
منتظر نقدها و نظراتتان هستم.
برای دانلود اینجا را کلیک کنید
حتي اسبها و بارانها هم
شعرهاي بیحساب
زیاد سرودهاند
شبسرودههایی
مثل کرهاسبهای یله
زیر رگبارهای بهاری
چه رسد به من
که نه بارانم و نه اسب
نه حتی پرچین اسبها و
چوبهای بارانخورده
این تن تو است
که در تاریکی مهارش میکنم
یا خودِ خود تاریکی است
که قوام یافته و دلفریبی میکند؟
این منم که حضور دارم
یا باریکه نوری از کوچه است
که در اتاق تکهتکهات میکند؟
این تویی کز اتاق به شب گریختهای
یا منم که پشت پنجره
توهمم را بسط میدهم؟
این چاردیواری است
که مالیخولیا را بارور میکند
یا عشق به تنت
که حواس پنجگانه را تیز میکند؟
این حضور تو است
که میان هستی و نیستی مردد است
یا منم
که شاعرانهاش میکنم؟
این منم
که دست به خودویرانی میزنم
یا تویی
که ذاتاً ویرانگری؟
ندای کیست نا ندارد
جان میکند با غلغل خونواژهها
پخش میشود روی چهرهای زیبا
ندای چیست
گلویش دریدهاند
زل میزند توی چشمهای ما
ندای کیست به خاک و خونش کشیدهاند از کوچهها تا پزشکی قانونی
ـ غریب
سرد میکنند خون گرمش میان جنازهها
نگاه کیست
عجیب در عجب مانده خیره توی چشمهای ما؟
ندای زندگی بود شد مرگ ناگهان آمد از کجا؟
من که پيش از خواب گردنت را ميبوسم
در خواب، خرخرهات را ميجوم
صبح که بيدارم ميکني
تنهايم و در فضايي يکسره سرد و سفيد.
کرختم، به خودم ميپيچم و در اين انديشهام
که بايد از تو جدا شوم
رختهايمان را که شستيم
ميرويم خانه تا سيب زميني بخوريم
شب که شود
چاي ميخوريم
و پشت پنجره، رشتهي ستارهها
موي سروها را شانه ميزند
صبح که شود
بهار که شود
شکوفه ها شعلهور ميشوند روي گونههاي درخت
مادربزرگ چايش را ميخورد
و ميگويد که تا آن زمان زنده نيست.
فردا هم رختهايش را
در برکهي لنگليوز ميشويم
تا شکوفهها هم چيزي نمانده است.
(( زودتر هم اگر مرد، بد نميشود. ))
پدر در تاريکي به مادر ميگويد
مادربزرگ در تاريکي چايش را ميخورد
و گوشش سنگين است.
شامم را که خوردم
مادر موهايم را باز ميکند
صبح که شود
ميخواهم خودم شانهاش کنم مثل سروها و ستارهها
همه که خوابيدند
روياهايم را تک تک از زير بالشم در ميآورم
ميخواهم صورتم آبي شود، مثل برکه ي لنگليوز
ميخواهم مردي که عاشقم ميشود
گلدان آفتابگرداني برايم بياورد
و بگويد گونههايم گر گرفتهاند مثل آفتابگردانهاي ونگوگ
من هم از داووديهاي آن يکي نقاشي برايش ميچينم
بيست بيست و پنج سالم که شد،
دامن سفيد ميپوشم و
ميپرم توي قايقهاي آن يکي نقاشي تنهاي تنها
اما صبح که شود
دوباره در همين نقاشيام
باز سيب زميني ميخوريم و باز پدر کابوسش را تعريف ميکند
خداي ديوانهاش را ديده
که جلوي آيينه
گوشش را بيخ تا بيخ بريده
مادربزرگ باز در بستر است و دعا ميکند
مادر چاي ميريزد
من هم خدايم را دوست دارم
به خاطر رنگهاي تند و تيزي که ترکيب ميکند .
کاش باران
دریچه هایش را بگشاید برایم
شبانه در دوردست
در کلبه ی سبزش پناهم دهد
و سرگیجه اش
با خطوط درهم بارانی اش
مرا به چیز دیگری بدل کند
هرچه که شد!
چیزی کوچک و دست نیافتنی
آن سوتر
در امتداد ديوارهايم
جويبارت جاريست
و چشمهايت، دو حفره در ديوار سنگي باغ
که درختهايمان را سيراب مي کنند
درخت گردويمان را که بنگري
مردادماه
روي مهتابي
گردوي سبز مي خوريم
بيد مجنون را که بنگري
مجنون تر مي شود
و شعري مي سرايد:
(( چشمهايت دو حفره در ديوار سنگي باغ
مار و گربه در آن مي زيند
ماه و خورشيد از آن مي نوشند. ))
عصر يک جمعه، به باغ که بيايي
شعرت را برايت مي خوانم
و ته باغ، پشت شمشادها در تاريکي
چشمهايت را نشانت مي دهم.
1
ساديسم و مازوخيسم
اسکيزوفرنيا و پارانويا
و بشر جهان سوم که تمامي اينهاست
و بشر جوامع صنعتي که البته قرصهايش را مرتب ميخورد.
2
روزي از روي کوهي
سنگي غلتيد و روي شهري ايستاد
از آن پس در تمام شهرهاي کرهي زمين
نهادها و تاسيسات (( مقابله با سنگهاي غولپيکر غلتان )) پديد آمد.
3
دل خوش کنيد
به قلعههاي شني و ديوارهايتان
اما همه چيز به موجها بستگي دارد
4
به اتاقم که آمدم
آنها را ديدم
که از پنجرهام
دريا را مينگرند
5
امشب با بادبانها و ملاحان پر هياهويم
در خون خود غوطهور ميشوم.
سپيدهدمان
شعري سروده ميشود
6
به شکل پسر بچهای
در خيابانهاي شهر قدم ميزدم
مسواک ميزدم و گريه ميکردم
و حس ميکردم
خداي ما آدمها نظامي سنگدلی است
همه چيز به هم ريخته
نوشتههايم به دستگيرهي در
و افکارم به سيب زميني تبديل شدهاند
به اتاقکي وارد شدهام
حال آن که نمي دانم
پيش از آن چه بودهام
از اتاقکي خارج خواهم شد
حال آنکه آيينهاي نيست
تا بدانم
به هيئت چه خارج ميشوم
هزاران انسان در اتاقکي زندگي ميکنند
دست روي تن هم ميکشند و
چشمانشان را ميمالند
نور، چشمانشان را ميزند
تاريکي، چشمانشان را ميزند
و از روي تاقچههاي تاريک، اتفاقهاي بد يکي يکي ميافتند و
خرد ميشوند روي تن آدمها
در تاريکي پا روي دم شير ميگذارند
و بعدها به آنان يادآوري ميشود که
ديروز پا روي دم شير گذاشتهاند
و ماموران سازمان ملل که با هليکوپترهايشان
از آن بالا بالاها
ظرفهاي غذا را رها ميکنند
در اتاقکهايي زندگي ميکنيم که
همه درون اتاقکي است که
ما را زير يک سقف فشار ميدهد
دوست ميشويم و به هيئت هم در ميآييم
من امروز به شکل تو
و تو به شکل آن يکي شدهاي
اديسون لامپ را اختراع ميکند
و کليدهاي بيشمار ، اتاقها را روشن ميکنند
اما همه چيز به هم ريخته
تو کليد اتاقت را ميزني
اما ميبيني که
حجرهاي آن سوتر روشن ميشود
نور چشمانشان را ميزند، بر ميخيزند، تو را مينگرند، به بسترشان ميروي، يکي از آنها _ميشوي
کتيبههاي سنگي آدميان،
بوف کور و آئورا
و انسانهايي که از درون هم رد ميشوند و
به هيئت هم در ميآيند
آدمي، اسب تروا است
خرد ميشود
هزاران سرباز بيرون ميريزند
باز خرد ميشوند
باز هزاران سرباز بيرون ميريزند
و انسان، موجودي که مدام تکثير مي شود
اتاق روي اتاق
از همه جهت، تاسيسات بشري در حال گسترش است
درها به هم باز ميشوند
و اين تمامي ندارد
اين را ميبيني
آن را ميبيني
او تو را اداره ميکند
تو او را اداره ميکني
و جايتان عوض ميشود
در اتاقکي هستي
حال آنکه نميداني
چگونه اينجا آمدهاي
مي خواهي به کودکيات باز گردي، حال آنکه
از اتاقهايي سر در ميآوري
که هرگز نرفتهاي
من اين شعر را مينويسم و
تو ادامهاش ميدهي
و قبل از يافتن پايانش
ديگري ادامهاش ميدهد
و باز ديگري ادامهاش ميدهد
چون اتاقهايي که به هم باز ميشوند، ادامه مي يابد
و به نام کسي تمام ميشود که هرگز تمامش نميکند
به گمانم درختهاي اين شهر
تقريبا تمامياشان
روانپريشند.
شق و رق مثل ادارهجاتيها
تمام روز کنار خيابان ايستادهاند
هيچوقت خدا هم تاکسي گيرشان نميآيد
کاش سفر کوتاهي... کاش هواي تازهاي...
هوا را تازه ميکنند اما هوايي تازه نميکنند
بيش از نيمي، ميل به خودکشي دارند
تقريبا تمام و کمال، احساس را از دست دادهاند
و فرق فصلها را ياد بردهاند
بيش از يک سوم، تجربهي خودکشي داشتهاند
و هيچيک اميدي به آينده ندارند
اينها گمان من نيست
آمارهاي غيررسمي چنين ميگويند
بماند آمارهاي مربوط به اعتياد، فرار از خانه، اختلال عصبي و پيري زودرس...
به لحظههاي غمگينش که رسيد
به تو انديشيدم، به گذشتهام، به تنهاييات
به آينه و لبخندت وقتي شانه ميزدي
به لحظههاي شادش که رسيد
به خود انديشيدم، به آينده و به اميدهايم
به اوج که رسيد
مرگ خود را انديشيدم
و راههاي نرفته را
تمام که شد
خودم هم تنها شدم

موسي و پيروانش ميگذرند
از باريکه نوري که بر سقف است
پس من به فرعون ميمانم
که قرنهاست در تاريکياش غرق شده
همراه با ارتشي
از واژههايي کودن و گستاخ و شکستخورده