من گذشته‌‌‌ي بسيار بدي داشته‌ام

   

بشر گذشته‌ي بسيار بدي داشته است

اين روزها، تک و تنها در کاخ بزرگش زندگي مي‌کند

و مي‌داند چيزي پيش‌رو ندارد.

 

هر صبح، به هر پله عصايش را تکيه مي‌دهد

و آرام پايين مي‌رود

(( کاخي به اين بزرگي براي من پيرمرد به چه درد مي‌خورد؟

من گذشته‌ي بسيار بدي داشته‌ام.))

پشت ميز طلايي رنگ بزرگ، صبحانه‌اش را مي‌خورد

کاش هر صبح زني با لبخندي سرخ برايم صبحانه مي‌آورد

                                                         و شير گرم

در آن صورت،

هرگز همه چيز آن‌طور پيش نمي‌رفت

کاش تنها نباشم!

کاش مادري داشتم!

کاش گذشته‌ي بدي نداشتم!

در چارديواري‌اش پرسه مي‌زند

با خود حرف مي‌زند

و با اشتياق دست تکان مي‌دهد

گاه خود را محکوم مي‌کند

به خاطر خيال‌پردازي‌هايش

گاه خود را محکوم مي‌کند

به اين‌ خاطر که با دست خود روياهاي خود را پاره مي‌کند

 

ظهر مست مي‌کند

و همانجا روي مبل خوابش مي‌برد

شب شام مي‌خورد و شراب فراموشي.

تلوتلوخوران از پله‌ها خود را بالا مي‌کشد

(( من گذشته‌ي بدي داشته‌ام

از آن همه جنگ فقط من يک نفر زنده مانده‌ام ))

روي تخت خود را ولو مي‌کند

و نگران کابوسهايي است

که              که هر شب امکانش هست، سر باز کنند.

                                     

                                             شعری از دومین مجموعه شعرم که در دست چاپ است

 

در يک بستر

 

پشت حصيرها که نور را از پهنا مي برند

مرد و زن در يک بستر

 

جز مرد و سايه ها

همه چيز در سکون

جز زن و ديوارهايش

همه چيز ميجنبد

 

جز زن و جنازهاش

که وارفتهترين شکل ممکن را دارد

جز زن و جنازه اش