سیب زمینی خورها
رختهايمان را که شستيم
ميرويم خانه تا سيب زميني بخوريم
شب که شود
چاي ميخوريم
و پشت پنجره، رشتهي ستارهها
موي سروها را شانه ميزند
صبح که شود
بهار که شود
شکوفه ها شعلهور ميشوند روي گونههاي درخت
مادربزرگ چايش را ميخورد
و ميگويد که تا آن زمان زنده نيست.
فردا هم رختهايش را
در برکهي لنگليوز ميشويم
تا شکوفهها هم چيزي نمانده است.
(( زودتر هم اگر مرد، بد نميشود. ))
پدر در تاريکي به مادر ميگويد
مادربزرگ در تاريکي چايش را ميخورد
و گوشش سنگين است.
شامم را که خوردم
مادر موهايم را باز ميکند
صبح که شود
ميخواهم خودم شانهاش کنم مثل سروها و ستارهها
همه که خوابيدند
روياهايم را تک تک از زير بالشم در ميآورم
ميخواهم صورتم آبي شود، مثل برکه ي لنگليوز
ميخواهم مردي که عاشقم ميشود
گلدان آفتابگرداني برايم بياورد
و بگويد گونههايم گر گرفتهاند مثل آفتابگردانهاي ونگوگ
من هم از داووديهاي آن يکي نقاشي برايش ميچينم
بيست بيست و پنج سالم که شد،
دامن سفيد ميپوشم و
ميپرم توي قايقهاي آن يکي نقاشي تنهاي تنها
اما صبح که شود
دوباره در همين نقاشيام
باز سيب زميني ميخوريم و باز پدر کابوسش را تعريف ميکند
خداي ديوانهاش را ديده
که جلوي آيينه
گوشش را بيخ تا بيخ بريده
مادربزرگ باز در بستر است و دعا ميکند
مادر چاي ميريزد
من هم خدايم را دوست دارم
به خاطر رنگهاي تند و تيزي که ترکيب ميکند .